تلخ است دیدن فروریختن یک مرد
مردی که سالها غم هایش را دردهایش را برای خودش نگه داشته و در یک لحظه بغض 60 ساله اش را می شکند
بعد از 40 سال از مرگ مادرش با یادآوری لحظه های آخر مرگ مادرش صدایش می لرزد خیلی سعی می کند خودش را جمع و جور کند با اینحال چشمانش خیس می شود
نمی دانم احساسی به من می گفت تمام گریه به خاطر مادرش نبوده است
گویی خیسی چشمانش هم برای دلتنگی 40ساله اش بوده وهم برای خود
برای خودی که جبر زمانه اندک و اندک توانش را از او گرفته شاید با یادآوری لحظات آخر زندگی مادرش خود را در آیینه ای می بیند آیینه ای از آینده ای نزدیک
پیری تراژدی زندگیست
دلم می گیرد خودم را جمع می کنم تا چشمانم خیس نشود ولی آنقدر قوی نیستم که جلو خیس شدن چشمانم را بگیرم
خیسی چشمی که هم برای مادرم هست ، هم برای مردی که روبرویم با چشمانی خیس ایستاده و هم برای آیینه پیری ام
پی نوشت : جوانی که این بود وای به حال پیری ام
برچسب:
نویسنده: مهراد حیدریان
تاريخ: شنبه
22 آبان
1395 ساعت: 17:24